تبليغاتX
دوچرخه

سه چهار مطلب خیرم در مرورگر Internet Explorer قابل مشاهده نیستند. از آنجا که خودم معمولا از مرورگر Firefox استفاده می کنم، تا امروز متوجه این موضوع نشده بودم.

الان دیگه مطالب قابل دسترسی است...

خلاصه، از اینکه این چند وقت از مطالب گهر بارم بی نصیب بودید، عذرخواهی می کنم...!!!!!


+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 14:23  توسط وحید  | 

اشاره: ( شنبه 30 خرداد 88 – نانوایی)

یکی از نانواها در اظهار نظری به یکی از مشتری ها گفت: «صحبت های آقای خامنه ای در نماز جمعه دیروز، خوب بود ولی قسمت آخرش رو خراب کرد! » ( منظورش استمداد از امام زمان (عج) بود)


پرده اول: رسیدن به بینش صحیح و قدرت استنتاج منطقی و واقع بینانه، نیازمند 2 عنصراست:

1- کسب اطلاعات خام (بیشتر با مطالعه تیوریک و میدانی بدست می آید) 

2- تفکر و آنالیز اطلاعات خام ( توقف موقت جمع آوری اطلاعات خام و سپس ساماندهی آنها)


پرده دوم: حال می خواهیم دو قشر از جامعه را با هم مقایسه کنیم که در صورتیکه مکمل همدیگر باشند، بینش صحیح و قدرت استنتاج واقعی حاصل می شود:

قشر اول:

یک نانوا به لحاظ ماهیت شغلی اش، فرصت و شرایط "تفکر در حین کار" برایش مهیا است، اگر موفق شود در اوقات فراغت خود، روزانه یک ساعت مطالعه هدفمند را اضافه کند، بعید نیست به یک "نظریه پرداز کاملا موفق" تبدیل شود (البته با حفظ سمت!) . وقتی نانوای مذکور، اطلاعات هدفمند خود را در جریان طبیعت شغلی خود( که فرصت تفکر در حین نانوایی را فراهم کرده است) ابتدا خوب آماده کند و سپس خوب بپزد، محصول اندیشه او همانند محصول یدی او، تبدیل به یک نتیجه حیاتی، با برکت، انرژی زا و خوش خوراک خواهد شد.

قشر دوم:

یک دانشجو به لحاظ ماهیت محیطی که در آن تحصیل یا بهتر بگوییم زندگی می کند، زیر باران اطلاعات خام قرار دارد. حال اگر این دانشجو موفق شود در اوقات فراغت خود روزانه فقط 15 دقیقه در مورد اطلاعات خام خود، تفکر کند، بعید نیست به یک "نظریه پرداز کاملا موفق" تبدیل شود (البته با حفظ سمت). شواهد نشان می دهد که قشر دانشجو معمولا اطلاعات را بصورت خام (بدون آنکه در مورد صحت آنها تحلیل یا تحقیقی انجام دهد)  به مصرف خود و جامعه می رساند.

 

پرده آخر: ماهیت شغل یک نانوا به قدری طاقت فرسا است که نباید کسی از او انتظار مبدل شدن به یک نظریه پرداز موفق را داشته باشد( مثالی را که در چند سطر اول این نوشته آمده است به یاد بیاورید)، ولی این مساله  در مورد قشر دانشجو (مخصوصا دانشجویان حال حاضر) کاملا برعکس است. در شرایط کنونی، تنها کاری که می توان انجام داد این است که برایشان این دعا را کرد که:

« کاش قشر دانشجوی جامعه مان، اندکی نانوا بودند... »


+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 0:35  توسط وحید  | 


برگرفته از سایت کافه پیانو


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 22:35  توسط وحید  | 

اشاره: هرکسی که  قبول کرد ایرانی است و جزیی از این ملت است ، مورد ظلم دشمنان ملت واقع خواهد شد.

پرده اول: پنجشنبه شب بالاخره به این نتیجه رسیدم که نه برای تبلیغات یک کاندیدا که برای حمایت علنی از یک ایرانی، بروم ستاد مردمی همان ایرانی و یکی دو تا از پوسترهاش رو بچسبونم به ماشینم.

پرده دوم: جمعه ظهر در یک چهارراه پشت چراغ قرمز! ایستاده بودم و سمت راستم دو تا ماشین هم ایستاده بود که پوسترهای تبلیغاتی کاندیدای رقیب رویشان نصب بود. یک پلیس راهنمایی رانندگی از سمت راست قدم زنان به ماشینم نزدیک شد و ایستاد و چند ثانیه ای به من، ماشین و تنها پوستری که روی کاپوت جلوی ماشین چسبانده بودم خیره شد. آمد سمت من وبا اخم گفت: "چسباندن پوستر روی ماشینها ممنوع است".

پرده آخر: جمله پلیس دروغ بود و درستش این بود: "چسباندن پوستر [این ایرانی] روی ماشینها [از نظر من] ممنوع است".


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 0:36  توسط وحید  | 


باید بکشد عذاب تنهایی را

مردی که ز عصر خود فراتر باشد



دیروز داشتم مناظره یک سکولار در دفاع از یک اسلامگرا را مطالعه می کردم. از آنجا که دیدم فضای این مناظره به دور از احساسات و هیجانات رایج در فضای انتخاباتی فعلی جامعه است، لینک این مناظره جالب را در این پست گذاشتم.

برای دسترسی به مناظره جالب نویسنده سکولار رمان "کافه پیانو"  (فرهاد جعفری)در دفاع از دکتر احمدی نژاد اینجا را کلیک کنید


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 23:22  توسط وحید  | 

اشاره: ( شنبه – میدان میوه ارومیه – تقریبا ساعت 9:00 شب)

 

پرده اول: مغازه دار در مغازه اش، دستفروش کنار گاری اش، مشغول فروش میوه و سبزیجات هستند. شب دارد می رسد و فروشنده ها حتی به قیمت پاره شدن گلویشان،  تلاش می کنند مشتری ها را به سمت خود بکشانند تا باقیمانده میوه ها و سبزی ها را بفروشند و به اصطلاح چیزی رو دستشان نماند. صدای میوه فروش ها  که با هم رقابت می کردند گوش فلک را کر می کند.

 

پرده دوم : در عرض ده ثانیه صدا ها  فروکش می کند. فروشنده های که تا چند لحظه قبل  سعی می کردند صدایشان از بقیه بلندتر باشد، الان ساکت تر از بقیه هستند وبغل دستی شان را به سکوت دعوت می کنند. دست فروش ها، گاری هایشان را ول کرده اند و رفته اند به مغازه ها. حالا کاملا شب شده است ولی خیلی از فروشنده ها هنوز نتوانسته اند تمام میوه هایشان را بفروشند.

 

پرده آخر: تلویزیون سریال " جومونگ" را پخش می کند...!!!


+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 23:20  توسط وحید  | 

سوزش معده ام ، بد جوری اذیتم می کرد...


با یکی از دوستانم قرار ملاقات داشتم. به زحمت خودم را به قرار رساندم. دوستم از رفتار یکی از دوستان مشترکمان به ستوه آمده بود و از من راه چاره می خواست. من از او خواستم که گذشت بیشتری داشته باشد و حق دوستی را در قبال او رعایت کند.


از من در مورد سوزش معده ام پرسید و حدس زد منشا عصبی داشته باشد. از من پرسید که از کی اینطوری شده ام و چه موضوعی ذهنم را مشغول کرده است؟ من جوابی به او ندادم ولی یادم آمد از آخرین دیداری که با همان دوست مشترکمان داشتم اینطوری شدم و چند وقتی است این جمله او ذهنم را مشغول کرده است که "اهداف تو در دنیای امروز به پشیزی نمی ارزد ".


من اولش حرفش را قبول کرده بودم . وقتی فهمیدم دوست مشترکمان هر از گاهی، حرفهایی از این قبیل را مغرضانه به ما حواله می کند تا تعادل ذهنی ما را به هم بریزد، سوزش معده ام دیگر امان نداد تا جایی که نصف شب راهی بیمارستان شدم....


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 22:24  توسط وحید  | 

پرده اول:    روز معلم، گرامی باد.

 

پرده دوم:

خریدار(پس از خرید داروی آفت کش): از این آفت کش چطوری استفاده کنیم؟

فروشنده (مِن مِن کنان): میریزیش تو آب بعد...[چند کلمه نامفهوم] ... میزنی به درخت!

خریدار: متوجه نشدم. یکبار دیگه میگی؟

فروشنده: ببینم، تو انتظار داری من کارم رو ول کنم و برایت یک حرف رو هزار بار  تکرار کنم؟ مگه نمی ببینی چقدر سرم شلوغه. اگه قرار باشه برای هر مشتری، یک حرف رو دوبار یا سه بار تکرار کنم،ببین چه خبر میشه. نه خیر آقا..!! اینطوری نمی صرفه. فکر می کنی من از این یه قلم جنس، چقدر گیرم میاد که کار و زندگیم رو ول کنم بیام به شما توضیح بدم...

خریدار (حرف فروشنده را قطع می کند): آره ، شما مقصر نیستید. من مقصرم که توی کلاس درس، یک مطلب رو 10 بار تمام و کمال برای بچه های امثال  شما توضیح میدم و بعدش سوال میکنم که درس رو فهمیدند یا نه، تا کاملا مطمئن شوم. و آنها هم طبق معمول از روی سربه هوایی  و بازیگوشی، درس را گوش نمی دهند و من دوباره و چندباره درس رو از اول توضیح میدم. آره شما مقصر نیستید... من مقصرم..!!!

 

پرده آخر:    شان معلم، فراموش مباد.


+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:44  توسط وحید  | 

پشت پرده: مطلب زیر در مورد نحوه آماده کردن سرباز صفرها برای خدمت است.


اشاره:

فرمانده رو به قدیمی ترین سرباز یگان: سرباز جدیدااورود رو کاملا توجیه کنید...

سرباز قدیمی: چشم جناب سروان...

فرمانده رو به سرباز جدید: تو هم از تجربیات سربازان قدیمی تر استفاده کن و از دستورشان تبعیت کن تا کاملا توجیه شوی...

سرباز جدید: بله جناب سروان...


پرده اول:

سرباز قدیمی، سرباز جدید را وادار می کند که به تمام درخت های یگان احترام نظامی  بگذارد و خودش را برای درختها معرفی کند : « بسم الله الرحمن الرحیم- من سرباز وظیفه، مرتضی- ش ...... آماده جانفشانی هستم، درخت!!! »


پرده دوم:

سرباز جدید موظف است تا یک هفته، به سماور نفتی یگان احترام نظامی بگذارد...


پرده سوم:

سرباز قدیمی، یک قابلمه آب به دست سرباز جدید داده و به او دستور می دهد تا با قاشق، کل محوطه یگان را آب پاشی کند...


پرده چهارم:

سرباز جدید، یک عدد آفتابه را از داخل دستشویی به محوطه آب پاشی شده یگان آورده و به دستور سرباز قدیمی در مقابل آن می نشیند و با آن درددل می کند!! (درد دل باید با صدای بلند باشد تا دیگر سربازان هم بشنوند). سپس با لوله آفتابه دست می دهد و آن را به جای اولش برمی گرداند.

پرده آخر: سرباز قدیمی تشخیص می دهد که سرباز جدید توجیه شده است!! در این لحظه است که سرباز جدید اجازه دارد استراحت کند و به کارهای شخصی اش برسد...

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 22:51  توسط وحید  | 

پرده اول: دوچرخه سوار در حالی در جاده ناهموار خاکی رکاب می زد که بیشتر، حواسش به آینه نصب شده روی فرمان دوچرخه بود و به جاده و مناظری که "پشت سر" می گذاشت، توجه می کرد...

پرده دوم: دوچرخه سوار ناگهان از آینه دوچرخه، تابلویی را دید و چند لحظه بعد، کنترل فرمان دوچرخه را از دست داد و مثل همیشه به شدت به زمین خورد (البته این بار سرش به سنگی که در کنار جاده بود، برخورد کرد). روی تابلو نوشته شده بود: « ربع قرن گذشت» و زیرش یک نفر با ماژیک نوشته بود: « ان الانسان لفی خسر...». دوچرخه سوار بخاطر آورد که سه روز پیش تولدش بود....

پرده سوم: دوچرخه سوار با دوچرخه اش جاده ناهموار و خاکی را در می نوردد در حالی که این بار بیشتر به "پیش رو" توجه می کند.

پرده آخر: روی تابلو نوشته شده است: « ربع قرن گذشت» و زیرش یک نفر با ماژیک نوشته است: « ان الانسان لفی خسر...» و در زیر تابلو یک آینه دوچرخه افتاده است...


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 0:31  توسط وحید  | 

پرده اول:


ابوذر رو به رسول خدا (ص) : ای رسول خدا ! مرا توصیه ای کن.

پیامبر (ص)رو به ابوذر: تو را به «تقوا» سفارش می کنم، چرا که تقوا در راس همه کارهای توست.

ابوذر: باز هم بفرمایید، بیشتر...

پیامبر: بر تو باد «سکوت»، مگر آنکه حرف نیک بگویی، چرا که سکوت و خموشی شیطان را از تو طرد می کند و در امور دینی هم یاور توست.

ابوذر: ای پیامبر، باز هم موعظه ام کن، و بیشتر!

پیامبر: از خنده زیاد بپرهیز، چرا که دل را می میراند و نور چهره را از بین می برد.


پرده دوم:


ابوذر : باز هم یا رسول الله (ص)...!

رسول خدا: به پایینتر از خودت نگاه کن، نه به بالاتر از خویش، چرا که این سبب می شود نعمتهای خدا را درباره خودت کم مشماری.

ابوذر : ای رسول خدا! باز هم بر موعظه های خود بیفزای.

رسول خدا: با خویشاوندانت رفت و آمد داشته باش، هر چند آنها از تو قطع رابطه کنند. بینوایان محروم را دوست داشته باش و با آنان مجالست و همنشینی کن.


پرده سوم:


ابوذر: یا رسول الله، باز هم!

پیامبر اعظم: حق را بگو، هر چند تلخ باشد!

ابوذر : باز هم ای پیامبر!

پیامبر اعظم: در راه خدا از ملامت و نکوهش ملامتگران نترس.


پرده چهارم:  (آخرین سوال)


ابوذر: یا رسول الله، بیشتر موعظه ام کن!

پیامبر رحمت: ای ابوذر...! آنچه از عیب و مسایل خویش می دانی، باید تو را از پرداختن به دیگران باز دارد و آنچه خود انجام می دهی، بر دیگران ستم مکن. از عیب انسان، همین بس که از عیوب دیگران آن را بشناسد که از خودش نمی شناسد....


پرده آخر:


(پیامبر دست بر سینه ابوذر نهاده و می فرماید: )

ای ابوذر...!

هیچ عقلی، همچون تدبیر و آینده نگری نیست،

هیچ تقوایی، همچون پرهیز از حرامهای خدا نیست،

و... هیچ افتخار و شرافتی، همچون «حسن خلق» و خوش اخلاقی نیست!


( بر گرفته از کتاب نای حکمت  نوشته جواد محدثی)


+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 23:20  توسط وحید  | 

ن                گ                    ی

ت         ح   د       ک             س           ض            ث               ذ

ت         غ          ط          ظ     ن     ق ق        آ       ن م ل  ب    س     د        ش     ل      

برگه شهری               استاد صفایی خویی             سیم کارت هدیه             تبعید به وطن           اصفهان      بانک اطلاعاتی         کفرناشی از فقر       انترن   بانک سپه      هستی شناسی   مهندس مختاری     کارشناسی ارشد   مرخصی استحقاقی       هیئت حضرت موسی بن جعفر(ع)  یا دلیل المتحیرین  لپ تاپ    ادامه تحصیل   همشهری جوان      کلید اسرار   عید نوروز   نماز جمعه تنبیهی   ADSL     نگهبان جواهرخانه خالی   جادوی فکر بزرگ   اقساط 6 ماهه   جامعه آزاد و دل ریش من   دو قدم ماده به صبح   کارت پایان خدمت   شیخ بهایی  لباس عید  گریه های امپراطور  گارانتی مادام العمر  آنتی ویروس نوستالژی  شوریده پادگان  جسارتا   عقاید یک دلقک 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 18:43  توسط وحید  | 

پرده اول: (فلکه خیام – دکه روزنامه فروشی)

من: ببخشید، "همشهری جوان" دارید؟

عابر جوان: یک بسته سیگار .... بده !

روزنامه فروش: بیا، همین یه بسته مونده...

من: "همشهری جوان" دارید؟

روزنامه فروش: نمیدونم. بیرون، مجله ها رو بگرد ببین داریم یا نه!!!

(از بس مجله زیاد بود که نتوانستم درست و حسابی بگردم)

 

پرده دوم: ( ایالت – دکه روزنامه فروشی - نیم ساعت بعد )

پسر جوان: سیگار «برگ» دارید؟

روزنامه فروش: نداریم.

من: ببخشید، "همشهری جوان" دارید؟

(روزنامه فروش یکهو می زند زیر خنده)

من: مگه چیه؟

روزنامه فروش: هیچی، با تو نبودم. چی می خواستی؟

من: "همشهری جوان" دارید؟

روزنامه فروش: نداریم. نمی دانم. از همکارم که بیرون دکه است بپرس...

من: "همشهری جوان" دارید؟

همکار روزنامه فروش: نه، فردا می رسه....

یک شهروند جوان: فندک دارید؟


+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 23:57  توسط وحید  | 

پرده اول: صبح امروز «ع» و «م» ، دیر در محل کار حاضر شده بودند...

پرده دوم: ظهر امروز رفتم پیش مسئول آمار، تا لیست کارمندانی که این هفته نوبت آنها برای نماز              جمعه بود، را بگیرم و ببرم برای امضا .

پرده سوم:
توی لیست، روبروی اسم افرادی که این هفته نوبتشان بود، نوشته شده بود:- نماز             جمعه-.

پرده آخر: روبروی اسم «ع» و «م» نوشته شده بود: -نماز جمعه - تنبیهی- !!!!!


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 23:0  توسط وحید  | 

امروز عصر، یک روز نوستالژیک به تمام معنا بود.

در خیابان، جوانی را دیدم که چهره اش برایم آشنا بود. یادم آمد که اسمش «یعقوب - و» است. وقتی من کلاس آمادگی (پیش دبستانی) بودم، او کلاس پنجم بود و در زنگ تفریح، مبصر کلاس ما بود. یکبار «یعقوب – و» سر کلاس خواست من و چند نفر از همکلاسی هایم را تنبیه کند و -بجای خط کش- با وتر یک گونیا به سرم زد. فکر کنم، پس از آن ضربه گونیا بود که رابطه دیرینه من با علم هندسه و مهندسی و نقشه کشی صنعتی و الخ، آغاز شد...!!!

 


+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 0:23  توسط وحید  |