تبليغاتX
(حاميان مردمي احمدي نژاد( ياران  عدالت دوچرخه

پرده اول:( من با لباس نظامی- داخل خط واحد- نزدیک مقصد)

من رو به پیرمرد: پدر جان، بیا جای من بشین. من ایستگاه بعدی پیاده میشم.

پیرمرد رو به من: خدا خیرت بده جناب سروان....        

پرده دوم:(چند دقیقه بعد- داخل همان اتوبوس-مقصد)

من رو به راننده: لطفا این ایسگاه نگه دارید، پیاده شوم...

راننده رو به من: بد جایی نگه داشتم. یه کم سریعتر پیاده شو سرکار....!!!!


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 23:54  توسط وحید  | 
از خدا خواستم عادت‌هاي زشت را تركم بدهد.خدا فرمود:خودت بايد آنها را رها كني.
I asked god to take away my habit God said, no It is not for me to take away, but for you to give it up
از او درخواست كردم فرزند معلولم را شفا دهد.فرمود: لازم نيست، روحش سالم است؛ جسم هم كه موقت است.
 I asked god to make my handicapped child whole God said, no body is only temporary
از او خواستم لااقل به من صبر عطا كند.فرمود: صبر، حاصل سختي و رنج است. عطاكردني نيست، آموختني است.
 I asked god to grant me patience God said, no Patience is a byproduct of tribulation It isn't granted, it is learned
گفتم: مرا خوشبخت كن.فرمود: نعمت از من خوشبخت شدن از تو.
 I asked god to give me happiness God said, no I give you blessings happiness is up to you
از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نكند.فرمود: رنج از دلبستگي‌هاي دنيايي جدا و به من نزديك‌ترت مي‌كند.
I asked god to spare me pain God said, no Suffering draws you apart from worldly cares and brings you closer to me
 از او خواستم روحم را رشد دهد.فرمود: نه تو خودت بايد رشد كني. من فقط شاخ و برگ اضافي‌ات را هرس مي‌كنم تا بارور شوي.
I asked god to make my spirit grow God said, no You must grow on your own But I will prune you to make you fruitful
از خدا خواستم كاري كند كه از زندگي لذت كامل ببرم.فرمود: براي اين كار من به تو زندگي داده‌ام.
 I asked god for all things that I might enjoy life God said, no I will give you life, so that you may enjoy all things
از خدا خواستم كمكم كند همان‌قدر كه او مرا دوست دارد، من هم ديگران را دوست بدارم.خدا فرمود: آها، بالاخره اصل مطلب دستگيرت شد.
I asked god to help me love others, as much as He loves me God said: Ahah, finally you have the idea

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 23:0  توسط وحید  | 

پرده اول: پیرزن در بهترین نقطه پیاده رو نشسته بود. چند پیرزن دیگر هم با همان سر و وضع در جاهای مختلف آن خیابان نشسته بودند ولی جلوی آنها کاسه ای بیش نبود.

پرده دوم: مغرور در کنار پیرزن ایستادم و به چند بسته اسپندی که برای فروش گذاشته بود نگاه کردم. دلم به حالش سوخت. با همان غرور دست در جیبم کردم و یک اسکناس 1000 تومانی در آوردم و با خودم گفتم:« یک بسته اسپند ازش می خرم و بقیه 1000 تومن رو ازش نمی گیرم تا حسابی به او لطف کنم..!!!»

پرده سوم: وقتی خم شدم و قیمت هر بسته اسپند را پرسیدم با لحنی بسیار صمیمی وبدون اینکه بوی تعارف دهد گفت:« پسرم، مهمان من باش!!» گویی اگر تنها دارایی اش یعنی اسپند رو بر می داشتی و می رفتی، خم به ابرو نمی آورد.....

پرده آخر: قیمت اسپند 700 تومان بود.....


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 20:21  توسط وحید  | 

 

عاجزترین مردم کسی است که نتواند دعا کند

امام حسین علیه السلام


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 22:58  توسط وحید  | 
روز فارغ التحصیلی از دانشگاه دم در اتاق بعضی ار اساتیدم رفتم تا اندرز یا حداقل دست خطی به یادگار بگیرم. دکتر علی اکبر عالم رجبی دانشیار مهندسی مکانیک دانشگاه صنعتی اصفهان اینگونه نوشت:

به نام خالق هستی بخش

 خدایا به ما توفیق ده تا همیشه خود را در محضر تو بدانیم و در حضورت از انجام محرمات و مکروهات بپرهیزیم. به ما توفیق ده تا نگاه خود را صیانت کنیم و چشم خود را از دیدن آنچه نباید دید محفوظ داریم، چرا که بسیاری از خطاها پس از دیدن نادیدنیها رخ می دهد...

علی اکبر عالم رجبی

28 رمضان 142۸----۱۸ مهر ۱۳۸۶   


+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 22:49  توسط وحید  | 
دو، سه روزیه که از تقسیم محبت خود به دیگران محرومم....
چند وقتیه که دارم ضرر میدم، قبلاها یه سلام میدادم 69 تا ثواب می بردم ولی این روزها 1 ثواب رو هم زورکی می برم......
مدتی است که به سوال ها و نقاط مبهمی برخورد کرده ام..... دایما از خودم می پرسم:
 آیا وقتی امیر عشق (ع)  هم مثل من  نظامی و سرباز بود و چندین نفر سرباز زیر دستش بود، مثل امثال من با آنها برخورد می کرد....؟؟؟؟؟
  آیا اون موقع هم نظام چرا نداشت؟
  آیا علی(ع) هم ظرفش رو میراد زیردست هایش بشویند ویا اینکه خیمه اش را تی بکشند..؟؟!!!
... و یا اینکه به سربازهای بومی یه ساعت مرخصی بیشتر می داد و در عوض ازش می خواست برایش خودکار، لامپ و ... بخرد و یا از خونه برایش سوغاتی بیاورد(اون هم با پول خود سرباز فلک زده)....؟؟
 ویا اینکه سرباز رو میفرستاد نونوایی نون و خرت و پرت بگیره  و بعد ببره در خونه، به حضرت زهرا (س) تحویل بده...؟؟
 و یا اینکه سرباز رو می فرستاد امام حسن و حسین (ع) رو برسونند جایی(مدرسه -مهدکودک یا....)

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 0:29  توسط وحید  | 

سوال: چرا باید پس از نصب هر نرم افزار ، سیستم را reset کرد؟
تا امروز جواب این سوال رو نمیدونستم تا اینکه امروز پس 24 ساعت حضور در پادگان و سروکله زدن با سرباز صفرها وگروهبان ها و کف کردن دهنم و الخ بلاخره رسیدم خونه. اول کار وقتی سلام دادم دیدم صدام کمی تغییر کرده، بعدش طبق معمول وقتی خواهرم رو صدا کردم که یه چیزی بهش بگم متوجه تغییر لحنم و نگاه های متحیر او شدم. تصمیم گرفتم یه ساعتی اصلا حرف نزنم تا شاید به حالت نرمال خودم برگردم و این لحن آمرانه و غضبناکم بخوابد ولی عملا اوضاع هیچ تغییری نکرد. در ضمن از وقتی از در پادگان اومدم بیرون خیلی سعی کردم اخمام رو باز کنم ولی فایده نداشت.... شده بودم ورژن 2008 "شمر ذی الجوشن". خلاصه راهی نموند جز اینکه یه ساعتی بخوابم تا دوباره reset شوم!!!!
اینطور شد که من فلسفه reset کردن کامپیوتر رو پس از نصب نرم افزار جدید ، با تمام وجود حس کردم!!!!!!


+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 23:57  توسط وحید  | 

هنگامی که به انسان رنجی می رسد، ما را برای مشکلش می خواند... و هنگامی که به او نعمتی می دهیم، می گوید:این نعمت را بخاطر دانش خودم به من داده اند...

سوره زمر آیه 49

Whenever a trouble afflicts man, he appeals to Us; then when We confer some favor from Ourself on him, he says: I was given it only because I knew enough
(CHapter Throngs 49th verse)


+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 23:47  توسط وحید  |