تبليغاتX
(حاميان مردمي احمدي نژاد( ياران  عدالت دوچرخه

از بخش اول این یادداشت می توان این نتیجه را گرفت که اگرچه سربازی و نظامیگری شغل مقدسی است، لکن این تقدس زمانی اتفاق می افتد که شخص نظامی، چهار شرط گفته شده در این حدیث را داشته باشد. درغیر اینصورت هیچ شخص و هیچ مکتبی مسؤول لغزش و سقوط فرد نظامی نیست و مقصر خود فرد است که به این گناه تن داده است!!!

در مورد خودم بایستی بگویم که جزو آن عده ای هستم که حايز چهار شرط فوق نیستم و اثرات آن کم کم در من نمایان می شود. چندی است با هنر دروغگویی و دروغگویی هنرمندانه آشنا شده ام و شکی ندارم که در آینده نه چندان دوربه درجات و مراتب بالاتری در این زمینه نایل خواهم شد!!!

 محیط راکد نظامی باعث شده حافظه ام ضعیف شود و نوشتار و گفتارم تغییر کند. دیگر از خط خوشی که داشته ام خبری نیست....

صحبت های غیر ضروری زیاد به زبان می آورم. اصلاً زیاد صحبت می کنم و قانون یک زبان و دو گوش را زیر پا گذاشته ام، یعنی بیشتر از آنچه بشنوم حرف میزنم. [......] چند وقتی است از یاد خدا غافل شده ام. در ساعات خدمت مقدسم، اگر کسی از دینم بپرسد برای جواب دادن متحمل زحمت و سختی می شوم....

سؤالی که دارم این است:" از این همه اعمال خلاف فطرت و انسانیت که در ساعات خدمتی انجام می دهم  (و می دهیم) آیا پرسشی نخواهد شد؟ گیریم از 2 سال خدمت من در قیامت پرسیده نشود، آیا از 30 سال خدمت نظامیان هم چیزی پرسیده نمی شود؟ یعنی جای این 30 سال در دفتر ثبت خداوند خالی است..؟؟"


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 19:9  توسط وحید  | 
(من با لباس نظامی - غروب یک روز پاییزی - در سطح شهر)

پرده اول:

روبروی خیابان خیام بودم. تازه از خیابان رد شده بودم و داشتم وارد پیاده رو می شدم که احساس کردم یک دست کوچک، نرم و گرم دستم را در جهت مخالف مسیر حرکتم می کشد.... پسر بچه ای ۴ ساله در حالی که یک دستش در دست مادرش بود لحظه ای دستم را گرفته بود و به گمانم داشت می گفت که: " من هم مثل تو سرباز هستم!!!!" .(عجله نکن نوبت تو هم می رسه!!!)

پرده دوم: ( چند روز بعد)

روبروی بانک مسکن در پنجراه، غرق در افکارم، راه می رفتم. کمی جلو تر پسر بچه ای که تازه پا گرفته بود، آرام و با احتیاط قدم بر می داشت و اگر چه، مسیر مستقیم پیاده رو را در پیش گرفته بود، ولی گاهی از باغچه های کنار پیاده رو سر در می آورد. مادر پسر بچه، جلوتر از او، منتظر پایان هنرنمایی عزیز دردانه اش بود. کم کم داشتم به آنها می رسیدم که حوصله مادر پسر بچه سر رفت و در حالی که گویی منتظر رسیدن من بود رو به پسر بچه گفت: "بدو بیا دستت رو بده به من.... آقا پلیسه دستگیرت می کنه ها!!! " پسر بچه نگاهی مضطرب به من انداخت و به سوی مادرش دوید.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 16:4  توسط وحید  | 

چند وقت بود که می خواستم یک تحلیل علمی در مورد نظامیگری و سربازی انجام دهم که بلاخره امروز به کمک حدیث زیر توانستم برداشتی شخصی (در دو بخش) در این مورد بنویسم.

مدیر وبلاگ دوچرخه
 


«سربازی هنری است بزرگ، گذشتی است بی پایان، که توانی چون کوه و دلی چون دریا میطلبد­­­
---امام علی علیه السلام»

 

اولین برداشتی که ممکن است از حدیث بالا شود، این است که تمام سربازان و نظامیان دارای خصوصیاتی از قبیل هنرمندی، گذشت، توانمند چون کوه و دریا دل می باشد. ولی با اندکی توجه به گزاره های منطقی این جمله شرطی، می توان فهمید که منظور امام علی علیه السلام در این حدیث این بوده که کسانی قصد سربازی یا نظامیگری را دارند بایستی دریا دل و پر توان چون کوه باشند. توانی که قابلیت مبارزه با امیال نفسانی و شخصی، حس غرور و قدرت پرستی و ... را داشته باشد. در واقع به زبان خودمانی بایستی گفت که نظامیگری «ظرفیت» می خواهد که در غیر این صورت هیچ تضمینی نیست که شخص نظامی به منجلاب خودبینی، حرام خواری، استبداد و... کشیده نشود؛ استبدادی که گاهی انسان را وقیحانه در مقابل خداوند قرار می دهد و جنبه طغیان به خود می گیرد... (این مطلب ادامه دارد)


+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 17:37  توسط وحید  | 
شجاع باش.
 حتي اگر قلباً شجاع نيستي، به آن تظاهر کن .
 هيچ کس تفاوتش را نخواهد فهميد...!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 18:50  توسط وحید  | 

اوضاع کاملا آرام است... من هستم و مرخصی های متمادی و اخلاق خوش بدخواهان با من.
تا آنجا که من تجربه کرده ام، قانون زندگی در کره زمین جز این است، یعنی هر وقت دیدی خیلی خوشبحالت هست، بد نیست اندکی شک کنی.!!!

 به نظرم طوفانی در راه است... "آرامش قبل از طوفان"


+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 22:44  توسط وحید  | 




+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 22:8  توسط وحید  | 

(من با فرمانده سر میز صبحانه 5شنبه ها: عدسی + فلفل سبز- گروهبان ها، کمی دورتر در حال تماشای ما)

پرده اول:

فرمانده رو به من: مهندس، فلانی و خیلی های دیگه میگن تو بیحال هستی...

من رو به فرمانده: همه اشتباه می کنند. من از خودم اطمینان کامل دارم که اینطوری نیست و حرف « همه» رو قبول ندارم...

فرمانده: بیا از این گروهبان ها بپرسیم. من و دو تا از این گروهبان ها، در مورد تو رای گیری می کنیم...

من: این قابل قبول نیست چون اکثریت دلیل بر مشروعیت نیست....

فرمانده «هنگ» می کند بطوری که ساعت شنی در چهره اش کاملا نمایان است!!!!!

پرده دوم:

فرمانده: طبق دین اسلام اگر 3 نفر انسان بالغ در مورد چیزی متفق القول باشند تو مجبوری اون رو قبول کنی.....

من: اون رو که شما می گویی در مورد "شهادت دادن" است نه "قضاوت کردن" (و در دلم می گویم شاهد و قاضی باید مسلمان، عادل و... باشد!)

فرمانده دوباره «هنگ» می کند تا جایی که این بار Alt+Ctrl+Delete لازم می شود!!!!

پرده سوم:

فرمانده: در این مورد بعد از صبحانه بحث می کنیم!! بیا یکی از این فلفل ها رو بخور!

(من ذره ای از آن را گاز زده و می خورم و سعی می کنم تغییری درچهره ام به وجود نیاید!!!)

فرمانده: اینطوری نه. همه رو یه جا گاز بزن و بجو. این دستور مافوق است و لغو دستور جرم است.

(رنگ رخسارم کم کم سرخ می شود و دانه های عرق بر صورتم می نشیند. نمی دانم از سوزش فلفل است یا دستوری که مجبور به اجرای آن هستم...)

پرده سوم:

فرمانده با افتخار، رنگ رخسارم را تماشا می کند و از فتح الفتوح اش در بحثی که آغاز کردیم لذت می برد. من فلفل جویده شده را فرو می برم و سوزشی بس شدیدتر شروع می شود.

پرده آخر:

حقیقت همیشه تلخ است، چه شنونده تلخی آن را بکشد و چه گوینده!!!

 

 


+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 20:45  توسط وحید  |