(اواخر تیر ماه 86 - من و حدود 40 نفر از دانش آموزان شرکت کننده در المپیاد جهانی فیزیک- اصفهان)
پرده اول: دومین روز المپیاد است. دانش آموزان شرکت کننده از 75 کشور جهان، صبح امروز امتحان تئوری را داده اند. برنامه تفریحی بعد از ظهر مربوط به بازدید از میدان نقش جهان است.
پرده دوم: راهنما توضیحات جذابی را به زبان انگلیسی ارائه می دهد. دهان مهمانان باز مانده است از این همه زیبایی در عالی قاپو، انعکاس صدا در زیر گنبد سهموی مسجد امام. مهمانان خارجی بخاطر دیدن شبستان مسجد شیخ لطف الله تحت تاثیر قرار گرفته اند. یک دانش آموز کانادایی از شدت بغض قادر به صحبت کردن نیست....
پرده سوم: وقت رفتن است. مهمانان گیج و منگ آخرین عکس های یادگاری خود را از دومین میدان بزرگ جهان می گیرند و با آن وداع می کنند و بصورت پیاده روی به سمت هتل عباسی برای صرف شام رهسپار می شوند.
پرده چهارم: هنوز کلی راه مانده تا به هتل برسیم که راهنما، ما و مهمانان را متوقف کرده و توجه ما را به تندیس بزرگی جلب میکند. همه دور مجسمه حلقه میزنیم. مجسمه مربوط به "استاد علی اکبر اصفهانی" است. راهنما توضیح می دهد که این شخص معمار میدان نقش جهان است...
پرده آخر: در یک سو، "استاد" بر روی سکوی بلندی ایستاده است در حالی که پالتوی بلندی بر تن دارد و به عصایش تکیه داده، شاهکار هنری اش (میدان نقش جهان) را تماشا می کند. در سوی دیگر، نوابغ فیزیک جهان با خضوع خاصی، از تندیس استاد علی اکبر اصفهانی برای خود عکس یادگاری می گیرند تا پس از بازگشت به وطنشان به آن افتخار کنند...!!!

اشاره: « اللهم لا تسلط علینا من لا یرحمنا »
پرده اول: امروز در هزاره سوم میلادی و در عصر ابر رایانه ها و تراشه های الکترونیکی، شده ام مثل دخترهای دم بخت دویست- سیصد سال پیش. شده ام مثل دخترهایی که به گناه داشتن چکه ای استعداد، مورد توجه پیرمردهای خرفت شهوتران قرار می گرفتند و در نهایت، ناخواسته و بدون مشورت، به عقد یکی از آن پیرمردها در می آمدند. دارم این حس را از اعماق وجودم حس می کنم....
پرده دوم: چند وقتی بود که در پادگان به محل کار جدیدم منتقل شده بودم که از فرمانده پیرم دستور رسید که به عنوان منشی در دفتر کار او مشغول به خدمت شوم. گویا فرمانده پیرم هوس منشی کرده است و با تحقیق در میان کلیه افسران، مرا پسند کرده است. (ان شاالله سفید بخت بشوم!!!!)
پرده سوم: از آن روز کار من شده این که از 7صبح تا پایان وقت اداری به خزعبلات او با جان و دل گوش دهم و او را تصدیق و تایید نمایم. حق اعتراض ویا همراهی او در بحث را ندارم. کم کم در اثر مباحثه و مجالست با او ، آثار حماقت در من پدیدار می شود!!! شهوت این پیرمرد در این خلاصه می شود که با عقل اندک و سواد سیکلش، برای من نظریه و دکترین ارائه دهد و از من انتظار دارد که تمامی رهنمون های پیغمبرگونه اش را سرلوحه زندگی ام قرار دهم مثل او موفق و رستگار شوم!!!!
پرده آخر: من در شناسنامه ام پسری هستم در قرن 21، ولی در عمل دختری شده ام در عصر جاهلیت. (ولی خودمانیم، مادربزرگ هایمان عجب زجری می کشیدند و چقدر فداکار بودند که می سوختند و می ساختند....)

نکته 1: وبلاگ نویسی یک پدیده کهن است که از دیرباز در میان سربازان مرسوم بوده است، منتها
شیوه نگارش آن متفاوت است. قبل از اینکه web ابداع شود، سربازان post های خود را روی در و دیوار برجک و کانتینر، تخت خواب ،
دستشویی ها و حتی زیر کلاه خود upload می کردند. واضح است که در تمام وبلاگ های فوق (به جز
مورد آخر) امکان گذاشتن نظر یا comment از سوی مخاطبان وجود داشت!!!
نکته 2:
من یک سوم از شبانه روز (به عبارت دقیقتر 33.3333% ) رو سرباز هستم البته از نوع
افسر. بقیه روز هم فعلا خودمم و برای کسی
دیگر بودن برنامه خاصی ندارم!!!!!
نکته 3: . . . . . . . .
نکته 4: . . . . . . . . . . . . . . .
نکته 5:
حالا اینکه وبلاگ رنگ و بوی نظامی گرفته،
خیلی هم بد نیست. چون به گمان من، کمتر موقعیتی پیش می پاید که مقوله نظامیگری بصورت نسبتا علمی تحلیل شود.
چراکه یا بیشتر سربازان، تحلیلگر زبردستی نیستند ویا تحلیلگران زبر دست به سربازی
نمی آیند. بنابراین مثل ستاره دنباله دار هالی ، هر چند قرن یکبار، اعجوبه هایی
مثل بنده حقیر ظهور می کنند که ارتش مورد عنایت او قرار می گیرد!!!!!

اشاره:
"آنچه را نمی دانی بپرس ولی مبادا برای امتحان کردن یک شخص، از او سؤال کنی..."- امام صادق علیه السلام --- حدیث عنوان بصری
( من ،
فرمانده ، یک افسر پزشک – اتاق فرمانده – بعد ظهر یک روز پاییزی )
پرده اول:
(فرمانده و
افسر پزشک با موبایل فرمانده ور می رفتند. منوی موبایل انگلیسی بود.)
فرمانده
رو به افسر پزشک: راستی، این مهندس ما هم زبان انگلیسی اش خوب است و ادعایش می
شود.
فرمانده
رو به من: یه کم با دکتر انگلیسی صحبت کن.
من: البته
بنده ادعایی ندارم....
فرمانده:
زود شروع کنید ...صحبت کنید....
پرده دوم:
من و پزشک
شروع به گفتگو به زبان انگلیسی کردیم. بحث به قدری داغ شد که زمان و مکان را
فراموش کرده و مباحثه ما به یک مشاجره دوستانه تبدیل شد.... فرمانده با افتخار تمام بحث را می شنود بدون آنکه حتی
یک کلمه اش را بفهمد!!! لبخند مرموز فرمانده تو ذوق می زند.
بوی فسفر
سوخته تمام اتاق را گرفته است...
پرده سوم:
پادشاه در
جایگاه نشسته است و با افتخار تمام، در حالی که لبخندی ناشی از حماقت و کودنی برلب
دارد، نبرد خونین دو گلادیاتور را تماشا می کند و لذت می بر دـ لذتی که به قیمت
کشته شدن یکی از دو گلادیاتور تمام می شود- بلاخره یکی از گلادیاتورها به دست
دیگری کشته می شود و سرگرمی بعد ازظهر پادشاه به پایان می رسد. پیکر هر دو
گلادیاتور سرخ و خونین است
پرده آخر: پادشاه کوررنگ است!

">




