اشاره: آمدم که در اینجا مطلبی در مورد عاشورا بنویسم که احساس کردم اجازه نوشتن در این صفحه (post) را ندارم، گویی این صفحه متعلق به انسان های دیگری است. ابتدا خواستم این صفحه را (که صاحبش معلوم نیست) خالی و سفید رها کنم و مطلبم را در صفحات دیگر بنویسم، ولی بعد بر اساس احکام فقهی تصمیم گرفتم آن را از طرف صاحبش صدقه بدهم یعنی مطلب زیر را در آن بنویسم:
ابتدا برای قضاوت راحت تر و بی دردسرتر، از مسلمان بودن مردم غزه چشم می پوشم و آنها را انسان هایی در نظر می گیرم که مظلوم واقع شده اند و بلافاصله یاد این حدیث معروف مولای متقیان می افتم "جای تعجب نیست اگر کسی کندن خلخال از پار زن یهودی (از روی ستم) را ببیند و از غصه آن بمیرد..."
. . . علاقه ای ندارم که وقایع غزه را تحلیل کنم، چون خودم جیره خوار تحلیل گرهایی هستم که این روزها این مسئله را موشکافانه بررسی می کنند...
. . . و نیز دوست ندارم اثبات کنم حق با چه کسی است، زیرا اثبات بدیهیات از علایم حماقت است.
. . . البته ابراز همدردی من با این انسان ها هم کار بیهوده ای است، چون اصولا من خودم تا کنون اینچنین دردی را نکشیدم که بخواهم خودم را همدرد آنها بنامم.
. . . و نیز در این جایگاه نیستم که پیامی به دیگر مردمان بدهم، چون می دانم هر کسی که از موهبت مغز (و نه عقل) برخوردار باشد، خودش حقیقت و حقانیت را به وضوح می بیند( اگر چه ممکن است در زبان، خلاف آن را بیان کند یا اصلا چیزی بیان نکند...).
در پایان نمی خواهم ادعا کنم که غصه این انسان ها کمر مرا شکسته و یا اینکه مرا به شدت تحت تاثیر قرار داده که الان این مطلب را می نویسم. اگر بخواهم احساسم را بصورت تمثیلی بیان کنم، باید بگویم قبل از نوشتن این نوشته، این احساس را داشتم که عاشورا است و تمام مردم دنیا در غم واقعه عاشورا سوگوار هستند در حالی که من به علت مشغله های کذایی این توفیق را ندارم...

چند روز پیش داشتم در خیابان قدم می زدم که به یک نمایشگاه کوچک کتاب برخوردم، از آن دسته نمایشگاه هایی که کتاب هایش محدود است به "هنر آشپزی ساناز" ، "آئین همسرداری" ، "مردان مریخی، زنان ونوسی" ، "چه کسی پنیر مرا جابجا کرد" و ...
پرده اول:وارد نمایشگاه شدم. نمایشگاه تقریبا خلوت بود بجز میز آخر که عده زیادی در آنجا ازدحام کرده بودند. کنجکاو شدم تا ببینم چه کتاب هایی روی آن میز وجود دارد که این همه آدم کتابدوست را به گرد خود جمع کرده است.
پرده دوم:خودم را به انتهای سالن رساندم. دور و بر میز خیلی شلوغ بود. به زحمت جمعیت را کنار زدم و از لابه لای آنها گذشتم تا به کتابها رسیدم. کتاب جالبی روی میز نبود ولی" گرمای بخاری"در هوای سرد سالن خیلی مطبوع بود...!!!!

امام حسین (ع) فرمودند:
حذر
کن از مواردی که باید عذرخواهی کنی ، زیرا مؤمن نه کار زشتی انجام می دهد
و نه به عذرخواهی می پردازد، اما منافق همه روزه بدی می کند، و به
عذرخواهی می پردازد.
( بحار الانوار، ج 78، ص120 )

همیشه اینطور است که بیشتر مردم دوست دارند ایام محرم را در بزرگترین و پرشورترین هیئت ها، عزاداری کنند و گاهی برای رسیدن به این مقصود از شهری به شهر دیگر سفر می کنند. این مسئله برای من جور دیگری است و در دو سال اخیر تمام تلاش خود را کرده ام تا در کم رونق ترین هیئت های شهرمان شرکت کنم.
شنیده بودم که در برهه ای از تاریخ ایران، آنچنان اختناقی بر مردم حاکم بود که اجرای مراسمات عزاداری حسینی به صورت مخفیانه صورت می گرفت تا جایی که زنان آن زمان مراسمات خود را به صورت چند نفره در حمام ها برگزار می کردند و در این مجال کوتاه و تحت فشار های حکومتی ، فرصت می یافتند که بغض های خود را تبدیل به اشک کنند و اینگونه عشق به اباعبدالله را به نسل های بعدی که ما باشیم، منتقل نمایند.
اگرچه درک من به آن اندازه نیست که قطره ای از منزلت حضرت اباعبدالله الحسین را بفهمم ولی با مشاهده همین ارادتهای بزرگی که در قالب هیئت ها کوچک و کم زرق و برق تجلی کرده اند به عظمت صاحب این اشک ها و بغض هایی که شاید به علت کوچک بودن این هیئت ها فرصت تبدیل به اشک را نخواهند یافت، پی خواهم برد.

می خواهم در محرم امسال با یک محاسبه عقلی و ریاضی، نسبت شور حسینی و شعور حسینی را در خود بهینه کنم. شور حسینی، بدون شعور همانند این است که شخص بیمار می داند چه دارویی بیماریش را درمان می کند ولی به آن داروها دسترسی ندارد. شعور بدون شور هم مثل این می ماند که شخص بیمار، مجموعه گرانبها و ارزشمندی از انواع داروها را در اختیار دارد ولی خودش نمی داند که این مجموعه داروها بیماری او را به کلی مرتفع می کند و ناچار، در به در از دیگران دارو گدایی می کند. این ساده ترین و بهترین تعبیری بود که به ذهنم رسید....

پرده اول: دیوان دورتا دورم را پر کرده بودند و تشنه و گرسنه، تمام استعدادهای نهفته خود را در توحش، فحاشی وقیل و قال در به چنگ آوردن تکه نان خشکی به رخ همدیگر می کشیدند. من در میانشان، غرق در افکارم به روزهای خیلی گذشته که در میان انسان ها زندگی می کردم، فکر می کردم.
پرده دوم: یکی از دیوان که بهتر از بقیه حرف می زد سر رسید (گویا از احوالم خبر داشت) و رو به من گفت: تو بسیار آرمانی و ناعادلانه فکر می کنی. اگر چه از بودن در میان ما ناراحتی ( دقیقا مثل ما که از بودن یک انسان در میان خود در عذابیم) ولی این خیلی به نفع تو است. تو بایستی خیلی بیشتر از اینها در حلقه ما می بودی تا اولا دیو بودن را تجربه کنی و ثانیا به عنوان یک مرفه بی درد بفهمی که ما دیوان چه سختی هایی را در زندگی خود متحمل می شویم و خواهیم شد...
پرده آخر: کلام دیو را قطع کردم و گفتم: آخه خوش تیپ!! 25 سال از عمرم را هزینه کرده ام که انسان باشم و به سرنوشت شما دچار نشوم آنوقت تو می گویی چون ممکن است در آینده دیو شوم باید اینجا تجربه اندوزی کنم؟ راستی.... تعریف تو از عدالت چیه؟
دیو گفت: تعریفم از چی چیه؟
گفتم : هیچی...ولش کن...

پرده اول: شب یلدای امسال نه تنها بلندترین شب امسال، که طولانیترین شب عمرم بود.
پرده دوم: در احادیث آمده است که وقتی شخصی تب می کند، خداوند گناهان او را می بخشد.
پرده آخر: داستان بخشش گناهان من خیلی سفارشی بود. خداوند با انتخاب این چند شب منتهی به شب یلدا، برای تب کردن من، کار مرا یکسره کرد و تا جایی که جا داشت بخشید...!!!


">




