ن گ ی
ت ح د ک س ض ث ذ
ت غ ط ظ ن ق ق آ ن م ل ب س د ش ل
برگه شهری استاد صفایی خویی سیم کارت هدیه تبعید به وطن اصفهان بانک اطلاعاتی کفرناشی از فقر انترن بانک سپه هستی شناسی مهندس مختاری کارشناسی ارشد مرخصی استحقاقی هیئت حضرت موسی بن جعفر(ع) یا دلیل المتحیرین لپ تاپ ادامه تحصیل همشهری جوان کلید اسرار عید نوروز نماز جمعه تنبیهی ADSL نگهبان جواهرخانه خالی جادوی فکر بزرگ اقساط 6 ماهه جامعه آزاد و دل ریش من دو قدم ماده به صبح کارت پایان خدمت شیخ بهایی لباس عید گریه های امپراطور گارانتی مادام العمر آنتی ویروس نوستالژی شوریده پادگان جسارتا عقاید یک دلقک

پرده اول: (فلکه خیام – دکه روزنامه فروشی)
من: ببخشید، "همشهری جوان" دارید؟
عابر جوان: یک بسته سیگار .... بده !
روزنامه فروش: بیا، همین یه بسته مونده...
من: "همشهری جوان" دارید؟
روزنامه فروش: نمیدونم. بیرون، مجله ها رو بگرد ببین داریم یا نه!!!
(از بس مجله زیاد بود که نتوانستم درست و حسابی بگردم)
پرده دوم: ( ایالت – دکه روزنامه فروشی - نیم ساعت بعد )
پسر جوان: سیگار «برگ» دارید؟
روزنامه فروش: نداریم.
من: ببخشید، "همشهری جوان" دارید؟
(روزنامه فروش یکهو می زند زیر خنده)
من: مگه چیه؟
روزنامه فروش: هیچی، با تو نبودم. چی می خواستی؟
من: "همشهری جوان" دارید؟
روزنامه فروش: نداریم. نمی دانم. از همکارم که بیرون دکه است بپرس...
من: "همشهری جوان" دارید؟
همکار روزنامه فروش: نه، فردا می رسه....
یک شهروند جوان: فندک دارید؟

پرده اول: صبح امروز «ع» و «م» ، دیر در محل کار حاضر شده بودند...
پرده دوم: ظهر امروز رفتم پیش مسئول آمار، تا لیست کارمندانی که این هفته نوبت آنها برای نماز جمعه بود، را بگیرم و ببرم برای امضا .
پرده سوم: توی لیست، روبروی اسم افرادی که این هفته نوبتشان بود، نوشته شده بود:- نماز جمعه-.
پرده آخر: روبروی اسم «ع» و «م» نوشته شده بود: -نماز جمعه - تنبیهی- !!!!!

امروز عصر، یک روز نوستالژیک به تمام معنا بود.
در خیابان، جوانی را دیدم که چهره اش برایم آشنا بود. یادم آمد که اسمش «یعقوب - و» است. وقتی من کلاس آمادگی (پیش دبستانی) بودم، او کلاس پنجم بود و در زنگ تفریح، مبصر کلاس ما بود. یکبار «یعقوب – و» سر کلاس خواست من و چند نفر از همکلاسی هایم را تنبیه کند و -بجای خط کش- با وتر یک گونیا به سرم زد. فکر کنم، پس از آن ضربه گونیا بود که رابطه دیرینه من با علم هندسه و مهندسی و نقشه کشی صنعتی و الخ، آغاز شد...!!!

دختر بدرالدجی امشب سه جا دارد عزا
گاه می گوید پدر ، گاهی حسن ، گاهی رضا
"صلوات الله علیهم اجمعین"

فروشنده لوازم کامپیوتر: شما در حال حاضر به چه کاری مشغول هستید؟
من: من در لشکر 64 پیاده هستم.
فروشنده لوازم کامپیوتر: لشکر 64 پیاده که مال ارتش است...
من: خوب، آره. چطور مگه؟
فروشنده لوازم کامپیوتر: پس شما چرا ریش نگه داشتید؟ تو ارتش که لزومی ندارد...
( و من به این فکر کردم که در زمانه ای که خیلی ها سنگ جامعه آزاد بر سینه می زنند، من در شخصی ترین اختیاراتم - یعنی وضعیت ظاهری ام – چقدر از سوی جامعه، آزاد هستم!!! )
من: دلیلی ندارد که پشت هر چیزی دلیلی باشد...


">




