پرده اول: دوچرخه سوار در حالی در جاده ناهموار خاکی رکاب می زد که بیشتر، حواسش به آینه نصب شده روی فرمان دوچرخه بود و به جاده و مناظری که "پشت سر" می گذاشت، توجه می کرد...
پرده دوم: دوچرخه سوار ناگهان از آینه دوچرخه، تابلویی را دید و چند لحظه بعد، کنترل فرمان دوچرخه را از دست داد و مثل همیشه به شدت به زمین خورد (البته این بار سرش به سنگی که در کنار جاده بود، برخورد کرد). روی تابلو نوشته شده بود: « ربع قرن گذشت» و زیرش یک نفر با ماژیک نوشته بود: « ان الانسان لفی خسر...». دوچرخه سوار بخاطر آورد که سه روز پیش تولدش بود....
پرده سوم: دوچرخه سوار با دوچرخه اش جاده ناهموار و خاکی را در می نوردد در حالی که این بار بیشتر به "پیش رو" توجه می کند.
پرده آخر: روی تابلو نوشته شده است: « ربع قرن گذشت» و زیرش یک نفر با ماژیک نوشته است: « ان الانسان لفی خسر...» و در زیر تابلو یک آینه دوچرخه افتاده است...

پرده اول:
ابوذر رو به رسول خدا (ص) : ای رسول خدا ! مرا توصیه ای کن.
پیامبر (ص)رو به ابوذر: تو را به «تقوا» سفارش می کنم، چرا که تقوا در راس همه کارهای توست.
ابوذر: باز هم بفرمایید، بیشتر...
پیامبر: بر تو باد «سکوت»، مگر آنکه حرف نیک بگویی، چرا که سکوت و خموشی شیطان را از تو طرد می کند و در امور دینی هم یاور توست.
ابوذر: ای پیامبر، باز هم موعظه ام کن، و بیشتر!
پیامبر: از خنده زیاد بپرهیز، چرا که دل را می میراند و نور چهره را از بین می برد.
پرده دوم:
ابوذر : باز هم یا رسول الله (ص)...!
رسول خدا: به پایینتر از خودت نگاه کن، نه به بالاتر از خویش، چرا که این سبب می شود نعمتهای خدا را درباره خودت کم مشماری.
ابوذر : ای رسول خدا! باز هم بر موعظه های خود بیفزای.
رسول خدا: با خویشاوندانت رفت و آمد داشته باش، هر چند آنها از تو قطع رابطه کنند. بینوایان محروم را دوست داشته باش و با آنان مجالست و همنشینی کن.
پرده سوم:
ابوذر: یا رسول الله، باز هم!
پیامبر اعظم: حق را بگو، هر چند تلخ باشد!
ابوذر : باز هم ای پیامبر!
پیامبر اعظم: در راه خدا از ملامت و نکوهش ملامتگران نترس.
پرده چهارم: (آخرین سوال)
ابوذر: یا رسول الله، بیشتر موعظه ام کن!
پیامبر رحمت: ای ابوذر...! آنچه از عیب و مسایل خویش می دانی، باید تو را از پرداختن به دیگران باز دارد و آنچه خود انجام می دهی، بر دیگران ستم مکن. از عیب انسان، همین بس که از عیوب دیگران آن را بشناسد که از خودش نمی شناسد....
پرده آخر:
(پیامبر دست بر سینه ابوذر نهاده و می فرماید: )
ای ابوذر...!
هیچ عقلی، همچون تدبیر و آینده نگری نیست،
هیچ تقوایی، همچون پرهیز از حرامهای خدا نیست،
و... هیچ افتخار و شرافتی، همچون «حسن خلق» و خوش اخلاقی نیست!
( بر گرفته از کتاب نای حکمت نوشته جواد محدثی)

">




