تبليغاتX
(حاميان مردمي احمدي نژاد( ياران  عدالت دوچرخه

سوزش معده ام ، بد جوری اذیتم می کرد...


با یکی از دوستانم قرار ملاقات داشتم. به زحمت خودم را به قرار رساندم. دوستم از رفتار یکی از دوستان مشترکمان به ستوه آمده بود و از من راه چاره می خواست. من از او خواستم که گذشت بیشتری داشته باشد و حق دوستی را در قبال او رعایت کند.


از من در مورد سوزش معده ام پرسید و حدس زد منشا عصبی داشته باشد. از من پرسید که از کی اینطوری شده ام و چه موضوعی ذهنم را مشغول کرده است؟ من جوابی به او ندادم ولی یادم آمد از آخرین دیداری که با همان دوست مشترکمان داشتم اینطوری شدم و چند وقتی است این جمله او ذهنم را مشغول کرده است که "اهداف تو در دنیای امروز به پشیزی نمی ارزد ".


من اولش حرفش را قبول کرده بودم . وقتی فهمیدم دوست مشترکمان هر از گاهی، حرفهایی از این قبیل را مغرضانه به ما حواله می کند تا تعادل ذهنی ما را به هم بریزد، سوزش معده ام دیگر امان نداد تا جایی که نصف شب راهی بیمارستان شدم....


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 22:24  توسط وحید  | 

پرده اول:    روز معلم، گرامی باد.

 

پرده دوم:

خریدار(پس از خرید داروی آفت کش): از این آفت کش چطوری استفاده کنیم؟

فروشنده (مِن مِن کنان): میریزیش تو آب بعد...[چند کلمه نامفهوم] ... میزنی به درخت!

خریدار: متوجه نشدم. یکبار دیگه میگی؟

فروشنده: ببینم، تو انتظار داری من کارم رو ول کنم و برایت یک حرف رو هزار بار  تکرار کنم؟ مگه نمی ببینی چقدر سرم شلوغه. اگه قرار باشه برای هر مشتری، یک حرف رو دوبار یا سه بار تکرار کنم،ببین چه خبر میشه. نه خیر آقا..!! اینطوری نمی صرفه. فکر می کنی من از این یه قلم جنس، چقدر گیرم میاد که کار و زندگیم رو ول کنم بیام به شما توضیح بدم...

خریدار (حرف فروشنده را قطع می کند): آره ، شما مقصر نیستید. من مقصرم که توی کلاس درس، یک مطلب رو 10 بار تمام و کمال برای بچه های امثال  شما توضیح میدم و بعدش سوال میکنم که درس رو فهمیدند یا نه، تا کاملا مطمئن شوم. و آنها هم طبق معمول از روی سربه هوایی  و بازیگوشی، درس را گوش نمی دهند و من دوباره و چندباره درس رو از اول توضیح میدم. آره شما مقصر نیستید... من مقصرم..!!!

 

پرده آخر:    شان معلم، فراموش مباد.


+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:44  توسط وحید  | 

پشت پرده: مطلب زیر در مورد نحوه آماده کردن سرباز صفرها برای خدمت است.


اشاره:

فرمانده رو به قدیمی ترین سرباز یگان: سرباز جدیدااورود رو کاملا توجیه کنید...

سرباز قدیمی: چشم جناب سروان...

فرمانده رو به سرباز جدید: تو هم از تجربیات سربازان قدیمی تر استفاده کن و از دستورشان تبعیت کن تا کاملا توجیه شوی...

سرباز جدید: بله جناب سروان...


پرده اول:

سرباز قدیمی، سرباز جدید را وادار می کند که به تمام درخت های یگان احترام نظامی  بگذارد و خودش را برای درختها معرفی کند : « بسم الله الرحمن الرحیم- من سرباز وظیفه، مرتضی- ش ...... آماده جانفشانی هستم، درخت!!! »


پرده دوم:

سرباز جدید موظف است تا یک هفته، به سماور نفتی یگان احترام نظامی بگذارد...


پرده سوم:

سرباز قدیمی، یک قابلمه آب به دست سرباز جدید داده و به او دستور می دهد تا با قاشق، کل محوطه یگان را آب پاشی کند...


پرده چهارم:

سرباز جدید، یک عدد آفتابه را از داخل دستشویی به محوطه آب پاشی شده یگان آورده و به دستور سرباز قدیمی در مقابل آن می نشیند و با آن درددل می کند!! (درد دل باید با صدای بلند باشد تا دیگر سربازان هم بشنوند). سپس با لوله آفتابه دست می دهد و آن را به جای اولش برمی گرداند.

پرده آخر: سرباز قدیمی تشخیص می دهد که سرباز جدید توجیه شده است!! در این لحظه است که سرباز جدید اجازه دارد استراحت کند و به کارهای شخصی اش برسد...

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 22:51  توسط وحید  |