امروز عصر، یک روز نوستالژیک به تمام معنا بود.
در خیابان، جوانی را دیدم که چهره اش برایم آشنا بود. یادم آمد که اسمش «یعقوب - و» است. وقتی من کلاس آمادگی (پیش دبستانی) بودم، او کلاس پنجم بود و در زنگ تفریح، مبصر کلاس ما بود. یکبار «یعقوب – و» سر کلاس خواست من و چند نفر از همکلاسی هایم را تنبیه کند و -بجای خط کش- با وتر یک گونیا به سرم زد. فکر کنم، پس از آن ضربه گونیا بود که رابطه دیرینه من با علم هندسه و مهندسی و نقشه کشی صنعتی و الخ، آغاز شد...!!!


">




