پرده اول: دوچرخه سوار در حالی در جاده ناهموار خاکی رکاب می زد که بیشتر، حواسش به آینه نصب شده روی فرمان دوچرخه بود و به جاده و مناظری که "پشت سر" می گذاشت، توجه می کرد...
پرده دوم: دوچرخه سوار ناگهان از آینه دوچرخه، تابلویی را دید و چند لحظه بعد، کنترل فرمان دوچرخه را از دست داد و مثل همیشه به شدت به زمین خورد (البته این بار سرش به سنگی که در کنار جاده بود، برخورد کرد). روی تابلو نوشته شده بود: « ربع قرن گذشت» و زیرش یک نفر با ماژیک نوشته بود: « ان الانسان لفی خسر...». دوچرخه سوار بخاطر آورد که سه روز پیش تولدش بود....
پرده سوم: دوچرخه سوار با دوچرخه اش جاده ناهموار و خاکی را در می نوردد در حالی که این بار بیشتر به "پیش رو" توجه می کند.
پرده آخر: روی تابلو نوشته شده است: « ربع قرن گذشت» و زیرش یک نفر با ماژیک نوشته است: « ان الانسان لفی خسر...» و در زیر تابلو یک آینه دوچرخه افتاده است...


">




